|
سلام یکی از دوستان نظر گذاشته بود که شما که هنوز نمی دونید چی بنویسید، به روزم که نمی کنید! در هوای تو هر از گاه به پرواز شوم *** راهی نمانده است شاید برای من
توضیح درباره شعرها اینکه دوبیت اول غزل اول را دقیقا در خواب و بیداری ، یعنی زمانی که از خواب پریده بودم سرودم و غزل دوم زمانی سروده شد که حال عجیبی داشتم، بی حوصله بودم و داشتم با کامپیوتر کار میکردم که یک درد غریبی همزمان توی سر و سینه ام احساس کردم و همین حال الهام بخشم شد که وُرد رو باز کنم و این چند بیت رو بنویسم. چرا در خواب و بیداری ندارم من امان از تو اگر میلت به ما باشد بیا ور نه برو جانا رضایم من به لبخندت اگر چه با دگر باشد خدا را شاهدی دانم که میدانم که میداند مگر دیگر به خواب آیی دمی من چهره ات بینم برو با دیگری بنشین به یار تازه رخ بگشا شنو اتمام حجت را نیا در خواب من دیگر *** هجوم درد امشب بی مهار است کجایی عشق آی ای بی مروت صدای نبض؛ آهنگِ هجوم است بیا ای عشق؛ آی ای منجی قلب بزن ماهور یا نه شور بنواز الا ای عشق؛ آی ای صاحب قلب بخوان از یار آری از عدویم نخوان ای عشق؛ سازت بر زمین زن
سلام و صد درود *حال که مُلک و رعیت در آرامش خاطر عمر می گذارنند و در شرایطی کاملا به سامان و به دور از گرانی و تورم معیشت می کنند و از تمامی آفات ارضی و سمایی و جنی و انسی به جهت درایت خواجه بلند همت همایونفر،در امانند و رمالان و جن گیران و کف بین ها هم از عرصه ی حکمرانی همایونی فعلا حذف شده اند ما به خویش و شعر و ادب می پردازیم ! *از بلندی بخت و روشنی اقبال در مقطع بالاتر مکتب جزء ممتازین پذیرفته شده و کیفول ایم؛ولی هنوز مضطرب و منتظر نتایج آزمون ارشد که بر کسی پوشیده نیست خرج غیر انتفاعی کمی کمتر از آزاد کمر شکن است .پس خوب است که سازمان محترم سنجش کمی دست بجنباند و ما را از نگرانی به در آید! *از خوبی روزگار و وفای دوست شفیقمان ناصر منفرد به حضور استاد غزنوی از بهترین اساتید مکتب خانه میرزاعبدالله شرفیاب شده و قرار آن شد که بنده را به آموزش سه تار متنعم کنند؛لطفش همه حال در فزون باد؛ *چندی ست که با خود می اندیشیم که آیا در این انجمنهای شعر و طرب شرکت بجوییم یا نه؛ راستش را بخواهید نظر خوبی بر این مجالس شعر خوانی نداریم،از بس که در آن با این قیمت گران به یکدیگر نان قرض می دهند و علی رغم وجود نقایص فنی در شعرهایشان فقط لب به ستایش می گشایند و از یکدیگر تمجید می کنند تا زمانی کسی اشکال ایشان را نگیرد!پیشنهادی داریم و آن اینکه نام این انجمنها را به بنگاه قرض نان تغییر دهیم! *چندی پیش یکی از دوستان لر کتاب باصطلاح فاخر شعر نویی را برای دیدن بیاورد و بسیار تعریف کرد که این کتاب برای شاعری خوب از خطه ی لرستان است.خلاصه ی مطلب که ما جز لاطائلات و خزعبلات چیزی ندیدم و نخواندیم،البته جز یکی دو شعر سپید که خوب بودند. یک سوال:ادبیات ما به کجا سیر می کند؟لطف کنید جواب آن را به پیوست مدارک و منظمات برای وزیر محترم فرهنگ ارسال دارید! *چند شب پیش در فیس بوکمان با یکی از باصطلاح اعاظم شعر معاصر چتیتیم و از او خواستیم درباره یک غزل نظر خود را ابراز دارد؛ایشان که خیلی دغدغه شعر و ادب این مرز و بوم را دارد و دائما از بودجه ی مملکت در سفر فرهنگی است با یک کبر و غرور خاصی نگاشتند:"به وبلاگم بروید و آنجا در خواست دهید."...در حالی که ایشان برای خواسته من کافی بود روی لینکی کلیک کنند و زحمتشان فقط یک کلیک چپ بود! چه کنیم که نان شهرت خوردن هم عالمی دارد و به قول بزرگی آدمی را آدمیت لازم است! و قبل از آخر از مهمانان کلبه مجازیمان تشکر و تقدیر می نمائیم و از کسانی که احتمالا به ایشان بر خورده است پوزش می طلبیم! و در آخر عزیزان محترم،نقدتان را به صورت رک با جان و دل خریداریم! سپاسُکُم الله. وقت ؛ مشغول گذارست و گذارست و گذار ماه ؛ هر چند که همنشین خلوتگه ماست دوست ؛ با تیر و کمان چشم چشمم را زد گاه ؛ از خود به کنایه شکوه هایی دارم دل ؛ بر سر یک دو راهه سرگردان است با عشق به جنگ عقل خواهم رفتن از عشق سرش نمی شود چیزی عقل آصف فقط این اشاره را خوب شناخت *** کسی شاید نمی داند دلم در پیش تو گیر است جدایی واژه ی تلخی است می دانم نمی دانی اگر از عشق می پرسی بدان واقع پریشانم خدا داند که فکر من همه از خاطرت پر هست کمی ابهام دارم من که آیا تو خبر داری اگر دانی چنین چیزی که خوش بر نیک اقبالم فقط دانم که جز تقدیر و اقبال هر آن چیزی نمی گوید سخن آصف که کوچک هست او قطعا
"سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت سال خرم فال نیکو مال وافر حال خوش سلام سال نو مبارک،انشاءالله که تمامی دوستان سال گذشته را به خوبی پشت سر گذاشته و سالی خوب پیش رو داشته باشند. تقریبا بیش از دو ماه است که نتوانسته ام به روز کنم،سال نو بهانه ی خوبی برای این کار است.پس از شادباش عید خدمت دوستان و آرزوی سلامتی و موفقیت روز افزون ، دوشعر را تقدیم چشمان پاکتان می کنم. امیدوارم که امسال هم به مانند سال های قبل ، دوستان مرا از نقدهای مشفقانه خود بهره مند سازند. زمستان بی زمستانی گذشت و بهار دل نواز آغوش بگشاد ؛ عجب ! یادش بخیر آن روزگاران من و دل با سکوت و کنج خلوت دگر خو کردِه با تنهایی خویش برای هم من و دل قصه گوییم قلم در دستْ بی پروا بگوید فقط نقاشی انگشت هایش ز ذهن و طبع این آصف وش مست فقط تنهایی و تنها فقط دل *** یار ما جاهل ز عشق و عشق ما جاهل ز یار در بهاری که زمستان و خزان در بطن اوست رسم نوروز است انسان حال نو پیدا کند ما که صد ره امتحان کردیم در این دیر پیر محتسب ها چون گذشته مست قدرت مانده اند حال اگر حرفی زنم گویند او جاهل بُوَد آصفا در این سرا حق دم زدن گمراهی است و در پایان این پست ،یادآور شوم که نکند در این بهار سبز ، اسیران سبز را فراموش کنیم؛
سلام صرفاً جهت ... و بدون هیچ شرحی! خبری نیست ولی خبری خواهد شد این همه ظلم و ستم عاقبت خواهد رفت این همه کذب و ریا بی گمان خواهد مُرد خفقان می شکند اثرش باطل هست فتنه گر معلوم است مردمان آگاهند واقعیت تلخ است ابرها می دانند صبح امید سلام شفقت آگاهی است نور حق را آصف سو به سو می بیند *** و این غزل تقدیم به مولای غایبمان *** ندیده ام به خیال و به خواب روی تو را چه می شود که اگر من زیارتی بکنم شنیده ام که دو عالم شود سعادتمند اگر که اهل گنه را نمی شوند مانع قسم به تینت پاکت اگر چه بی مهرم عزیز یک نگهی کن به چشم سرخ و ببین تو خود که واقفی از حال ناصواب دلم هزار قصه ی خاموش در درون من است همین که چند کلامی به حرف هست آصف
سلام پائیز دور از خزان همه ی دوستان بخیر،این روزها واقعا سر درگم ام.از یک طرف بایدهفته ای سه روز برم دانشگاه،از یک طرف هفته ای دو روز کلاس کنکور،هفته ای یک روز هم تو راه اصفهان،فقط یک روز باقی می مونه که اون هم...دیگه وقتی برای درس خوندن برای کنکور می مونه؟ از یک طرف می شنوم همه چی خوبه،از یک طرف می بینم همه چی در هم برهمه،از یک طرف و بدتر از همه وقتی تو چهره ی مردم نگاه می کنم فقط ناراحتی و گرفتگی رو می بینم،شما بگید کی راست میگه! همه چی خوبه واقعاً؟ الله اعلم. آن روز که آسمان ما آبی بود آن روز که مردمان صمیمی بودند آن روزکجاست ؟مهربانی سر شد!؟ خوش باد همان شبان با هم بودن خوش باد همان سلام خالی از کبر زیباست مدرن لیک یک کابوس است پس رفت تمام ارزش و خوبی ها آنقدر دروغ خورد مردم دادند از جهل سخن نرانی ای آصف چون *** امشب که بی خوابی به چشمانم عجین است زیبا شبی باشد ولی این سینه ی من در ازدحام و خلوت این دشت گلگون ای آسمان نفرین به تو یارم کجا ماند من دیده بندم دیگر از این دشت گلگون یا رب عیان کن یار ما را از سر لطف آصف مگو دیگر سخن خاموش خاموش *** غمی نشسته بر دلم نشانه ی محرّم است
سلام چهارم آبانِ هزار و سیصد و شصت و پنج،در بیمارستان شریعتی بدست خانم دکتر مرضیه وحید دستجردی به این کرهء خاکی پا گذاشتم. از دوران خردسالی خاطره ی زیادی ندارم،ولی شنیدم که خیلی شیطون بودم.حد اقل سال اول دبستان را خودم یادم میاد.دبستان سعدی دو تا کلاس اول داشت،معلم یک کلاس خانم حجازی و معلم کلاس دیگر خانم گودرزی بود.انقدر بگم که از بس اذیت می کردم هر دو ماه یک بار منو بین این دو کلاس جا به جا میکردند. یادمه کلاس سوم که معلممون خانم مرادی بود،خیلی بنده خدا رو اذیت کردم،یکبار تقریبا یکی دو هفته مشق ننوشتم یا می نوشتم و دفترم رو مدرسه نمی آوردم،یه روز گفت:بیات دفتر مشق.گفتم:خانم جا گذاشتم.بنده خدا کفرش در اومد.ناراحت رفت پشت میزش و سرش رو گذاشت رومیز،چند دقیقه بعد بلند شد اومد دستمو گرفت برد سر کلاس خانم ابهری که معلم کلاس دوم بود.خلاصه اشکمو در آورند،خانم مرادی می گفت:این بچه باید سر کلاس دوم بشینه! اما کلاس چهارم اولین شیطونی بزرگمو انجام دادم.هفته اول معلم ما یک آقا بود به نام آقای شیرزای.از قضا بسیار خوش اخلاق و مهربون.بعد از یک هفته معلم عوض شد و یک خانم تقریبا عصبانی و درهم برهم به اسم خانم جعفری اومد.چند وقت گذشت،از اونجایی که خیلی ازش ناراحت بودم یه روز یک نامه نوشتم که:شما معلمی بی سواد هستید که با پارتی به مدرسه ما اومدید و.... ،بعد زیر نامه هم اسم همه بچه زرنگهای کلاسو نوشتمو جلوشون امضا زدم.معمولا خانم جعفری با یکی از معلمها از کوچه پشت مدرسه رفت و آمد میکردند.زنگ آخر که خورد دویدم و نامه رو بهش دادمو دِ فرار! فردا صبح دیدم به ترتیب اسمهایی که نوشتم یکی یکی بچها می رند بیرون و میان.بعد نوبت خودم شد.از دفتر زنگ زده بودند خونمون و بابام اومده بود.خلاصه اون روز یک سیلی از بابام خوردم. تو دوران راهنمایی دو سال اول مدرسه آزادی بودم و سال سوم به مدرسه درخشان رفتم.سال اول دوم خیلی خوش گذشت.مخصوصا دوم!یه کلاس داشتیم که اسمش تو منطقه در رفته بود!مدیرمون می گفت کلاس 2ب تو منطقه شهره شده!یادش بخیر. اما کلاس سوم من با یکی از بچها با سرویس دخترونه می رفتیم.البته خداییش خیلی سر به زیر بودیم.ولی تو مدرسه و بیرون از مدرسه خیلی شیطون!یه کلوپ نزدیک میدون معلم شهریار بود به اسم کلوپ آقا صادق.مدیر مدرسه که آقای افشار بود و از قضا فامیل،هر وقت می خواست بره مدرسه از قصد از اونجا و رد می شد و آمار بچها رو می گرفت.یه روز منو رضا نباتی و میلاد مهرابی کلوپ بودیم،بد شانسی مدرسه هم دیر رسیدیم،بدتر از اون آقای افشار هم ما رو دیده بود.خلاصه زنگ اول که عربی داشتیم،به معلم عربی آقای حسینی گفته بود حال مارو بگیره.حسینی اول بسم الله اومد سر میز ما گفت دفترتون کو؟هر سه تامون رو انداخت بیرون بعد گفت مستقیم برید پیش مدیر!حالا همیشه پیش ناظم می فرستادن!خلاصه آقای افشار هم از خجالت ما با بیست ضربه شیلنگ در اومد! سال اول دبیرستان اوج داستانهای من بود.فقط بگم که دو ماه دبیرستان مفتح،هفت ماه دبیرستان امام رضا،یک ماه دبیرستان کشاورزی امام صادق،یک سال دبیرستان امام خمینی،یک ترم شبانه،دوباره تا فارغ التحصیلی امام رضا! خداییش همش هم تقصیر من نبود.خیلی بدشانسی می آوردم.تو دبیرستان تا دوم دبیرستان خیلی شلوغ و بازی گوش بودم.از سوم به بعد واقعا 180درجه فرق کردم و خوب شدم.فقط بگم که پیش دانشگاهی یه بابایی به اسم امرایی شد مدیر ما!نمی دونم حلالش کنم یا نه!ولی تمام انگیزه های منو برای کنکور از بین برد.خیلی اذیتم کرد. توی دانشگاه هم که کلا شخصیتم تکمیل شد.ترم آخر هستمو دارم برای ارشد میخونم.می خوام جزا شرکت کنم.با شاعری هم زندگی می کنم،توی دانشگاه کسی نمیدونه و نذاشتم بدونن که شاعرم.مگر تک و توک بچها. فقط با شاعری یه مشکل دارم!اینکه همه فکر می کنند که عاشقی!بعضی موقع ها کفرم میگیره،واقعا میگم.ولی رسما اعلام می کنم که بخدا عاشق کسی نیستم!اصلا اگر باشم،مگه عاشقی جرمه؟ با حافظ و غزلیات سعدی زندگی می کنم و عاشق صدای استاد شجریانم.مثل همه زندگیم پر از بدی ها و خوبی هاست.از مبانی فکریم به شدت دفاع می کنم و اگر مطمئن باشم که حرفم حقه هیچ وقت تسلیم نمی شم.اگر بخوام براتون از بحث ها و گاها درگیری هایی که سر اعتقادات با این و اون داشتم بگم ،باید یه مثنوی هفتاد من بنویسم! از زندگیم راضی ام و همیشه قدردان پدر و مادر و خانواده ام. خدا را شکر که از ربع قرن زندگی بیست و چهار سالش را به خوبی و سلامتی گذارنده و ما بقی هم چه خوب و چه بد،شکر. بگذریم... اینها یکم خاطره بود و سرتون را درد آوردم.در این پست سه شعر تقدیم می کنم:یکی به مناسبت تولدم،یکی به مناسبت در گیر بودن کشور توی تملق و چاپلوسی و اینکه چقدر بدم میاد وقتی بعضی شاعرها شعر را تا چه مقامی پائین میارند و برای ... شعر می گویند.اگر کنکور ارشد نداشتم... .بهتره به دو شعر فعلا اکتفا کنم.چیزهای خوبی دارم،تا بعد! ربع قرنی رفت از عمر گران از برای خوب و بد غمگین و خوش هر چه را داده ز لطفش بوده است تا کنونش شکر از هر لحظه اش کودکی بگذشت با صد خاطره حاصل یک ربع قرن زندگی لیک می دانم تمام هستی ام شکر می گویم ز این لطف بزرگ یک دعا دارد فقط آصف چنین *** من شاعر مقام شما نیستم عزیز هر حرف شعر من متبلور ز عاشقی است در بحر شعر گر چه سیاست نهفته است اینجا سرای صدق و وفا و محبت است آزاده نیست شاعر اگر تحت سلطه شد سرخ است زبان و سبز سرم چون که زنده ام مرگا اگر طمع ز زَر و زورتان کنم آصف زبان سرخ تو سبزی سر برد |
بازدیدها بازدید امروز: 17 بازدید دیروز: 21 کل بازدیدها: 21360 درباره من
فهرست
Home
|