سفارش تبلیغ
تی شرت درخشان LED
این تیشرت دارای یک پنل LED است
که با صدای محیط به حرکت در می‌آید

ساعت سامورایی LED آبی
این ساعت مانند یک دستبند است که در زمان دلخواه ساعت آن ظاهر می شود.
تلویزیون دیجیتال
دریافت دیجیتال کانالهای تلویزیونی و ماهواره‌ای روی لپ‌تاپ و کامپیوتر
تلویزیون دیجیتال
وبلاگ شخصی محسن بیات( اشعار من )

وبلاگ شخصی محسن بیات( اشعار من )

   1   2      >

سلام


یکی از دوستان نظر گذاشته بود که شما که هنوز نمی دونید چی بنویسید، به روزم که نمی کنید!
راست می گفت بنده خدا خانم روزبهانی!
چون نمی دونم چی باید بنویسم تو مقدمه ، یا اصلا باید مقدمه بنویسم یا نه، بی مقدمه شما رو به خوانش دو شعر دعوت می کنم.
سرفراز و سبز باشید.




در هوای تو هر از گاه به پرواز شوم
دست بر دامن تردستی و اعجاز شوم



روی ابری که امید تو بود منشاء آن
در پی ات شعرسرا بر سر آواز شوم



شوق وصل است به دل لیک ندانم آخر
می شود واصل تو دلبر طنّاز شوم؟



ساز ناکوک مرا کوک کنی یا نکنی
قصد آن است که با قصد تو دمساز شوم



حرف نو نیست هر آنچیز بگویم دانی

کهنه ها را بشنو تا ز نو آغاز شوم



پنجره رو به افق تا به ابد باز بود
تا که کی همسفر قافله ی راز شوم



دیرگاهی است مرا هجمه ی شب کرده اسیر
چه زمانی است که باصبح همآواز شوم



قصه ی غصه ی آصف ز غزل بیش بود
مثنوی لازم آنست که غم ساز شوم



27/2/90


***


 


راهی نمانده است شاید برای من
باور نما مرا هم شعرهای من



من گمشده ی خویش در بین حسرتم
مصداق ادعا موج صدای من



می لرزد آرزو می رقصد آتیه
در دستهای تو در چشم های من



با یاد کودکی می خندم و هنوز
حالات کودکی حال و هوای من



کابوس هر شبم فردای بی ثمر
در خواب مانده است فکر خطای من



آنسوی جادِه است دستان پاک تو
این سوی مانده است این دست های من



فردای حادثه با خویش می روم
مقصد ابدکده سمت خدای من



این سو منو دلم آنسو تو دلت
از هم گسست و رفت آن فکر مای من



آری قرار ما آنسوی حادثه
آصف بیا تو هم در سرسرای من



14/6/90
 


+نوشته شده در چهارشنبه 23/9/90ساعت 11:17 صبحتوسط محسن بیات | نظرات ( ) |




سلام


راستش نمیدونم چه مقدمه ای بنویسم ، ابتدا اصلا انگیزه ی به روز کردن نداشتم ، سری به پستهای چند سال پیشم زدم و محبت دوستان رو که دیدم، یکباره انگیزه ام فوران کرد؛
و اینگونه شد که با دو شعر  جدید به روز می کنم.



توضیح درباره شعرها اینکه دوبیت اول غزل اول را دقیقا در خواب و بیداری ، یعنی زمانی که از خواب پریده بودم سرودم و غزل دوم زمانی سروده شد که حال عجیبی داشتم، بی حوصله بودم و داشتم با کامپیوتر کار میکردم که یک درد غریبی همزمان توی سر و سینه ام احساس کردم و همین حال الهام بخشم شد که وُرد رو باز کنم و این چند بیت رو بنویسم.


 





چرا در خواب و بیداری ندارم من امان از تو
ندارم هیچ آرامی نمی مانم نهان از تو


اگر میلت به ما باشد بیا ور نه برو جانا
ندارم بیش از این طاقت که بر لب هست جان از تو


رضایم من به لبخندت اگر چه با دگر باشد
اگر خوشبخت باشی تو  رضایم بی گمان از تو


خدا را شاهدی دانم که میدانم که میداند
چه ها میرفت از عشقت به جان چون خزان از تو


مگر دیگر به خواب آیی دمی من چهره ات بینم
نمیخواهم دگر جایی بگیرم یک نشان از تو


برو با دیگری بنشین به یار تازه رخ بگشا
نمی میرد دلم بی تو ندارد او فغان از تو

اگر بینی که در شعرم تو مهمانی و ره داری
فقط در خواب دیده ام رخی چون ارغوان از تو


شنو اتمام حجت را نیا در خواب من دیگر
که دل کند آصف از عشقت نمی گیرد نشان از تو


***


هجوم درد امشب بی مهار است
تمام قلب قصد این شکار است


کجایی عشق آی ای بی مروت
بیا ؛ صحرای جانم بی حصار است


صدای نبض؛ آهنگِ هجوم است
چرا ای قلبْ ضرب آهنگْ جار است


بیا ای عشق؛ آی ای منجی قلب
شنیدم دست هایت گرم تار است


بزن ماهور یا نه شور بنواز
بخوان از خویش دنیایم غبار است


الا ای عشق؛ آی ای صاحب قلب
بخوان از یار قلبم تنگ یار است


بخوان از یار آری از عدویم
تمام درد از یار و نگار است


نخوان ای عشق؛ سازت بر زمین زن
به آصف درد خوش از هر چه یار است


 


+نوشته شده در چهارشنبه 8/4/90ساعت 1:12 صبحتوسط محسن بیات | نظرات ( ) |



سلام و صد درود


 


    *حال که مُلک و رعیت در  آرامش خاطر عمر می گذارنند و در شرایطی کاملا به سامان و به دور از گرانی و تورم معیشت می کنند و از تمامی آفات ارضی و سمایی و جنی  و انسی به جهت درایت خواجه  بلند همت همایونفر،در امانند و رمالان و جن گیران و کف بین ها هم از عرصه ی حکمرانی  همایونی فعلا حذف شده اند ما به خویش و شعر و ادب می پردازیم    !


    *از بلندی بخت و روشنی اقبال در مقطع بالاتر مکتب جزء ممتازین پذیرفته شده و کیفول ایم؛ولی هنوز مضطرب  و منتظر نتایج آزمون ارشد که بر کسی پوشیده نیست خرج غیر انتفاعی کمی کمتر از آزاد  کمر شکن است   .پس خوب است که سازمان محترم سنجش کمی دست بجنباند و ما را از نگرانی به در آید!


*از خوبی روزگار و وفای  دوست شفیقمان ناصر منفرد به حضور استاد غزنوی از بهترین اساتید مکتب خانه میرزاعبدالله شرفیاب شده و قرار آن شد که بنده را به آموزش سه تار متنعم  کنند؛لطفش همه حال در فزون باد؛


*چندی ست که با خود می اندیشیم که آیا در این انجمنهای شعر و طرب شرکت بجوییم یا نه؛ راستش را بخواهید نظر خوبی بر این مجالس شعر خوانی نداریم،از بس که در آن با این قیمت گران به یکدیگر نان قرض می دهند و علی رغم وجود نقایص فنی در شعرهایشان فقط لب به ستایش می گشایند و از یکدیگر تمجید می کنند تا زمانی کسی اشکال ایشان را نگیرد!پیشنهادی داریم و آن اینکه نام این انجمنها را به بنگاه قرض نان تغییر دهیم!


*چندی پیش یکی از دوستان لر کتاب باصطلاح فاخر شعر نویی را برای دیدن بیاورد و بسیار تعریف کرد که این کتاب برای شاعری خوب از خطه ی لرستان است.خلاصه ی مطلب که ما جز لاطائلات و خزعبلات چیزی ندیدم و نخواندیم،البته جز یکی دو شعر سپید که خوب بودند.


یک سوال:ادبیات ما به کجا سیر می کند؟لطف کنید جواب آن را به پیوست مدارک و منظمات برای وزیر محترم فرهنگ ارسال دارید!


*چند شب پیش در فیس بوکمان با یکی از باصطلاح اعاظم شعر معاصر چتیتیم و از او خواستیم درباره یک غزل نظر خود را ابراز دارد؛ایشان که خیلی دغدغه شعر و ادب این مرز و بوم را دارد و دائما از بودجه ی مملکت در سفر فرهنگی است با یک کبر و غرور خاصی نگاشتند:"به وبلاگم بروید و آنجا در خواست دهید."...در حالی که ایشان برای خواسته من کافی بود روی لینکی کلیک کنند و زحمتشان فقط یک کلیک چپ بود!


 


  چه کنیم که نان شهرت خوردن هم عالمی دارد و به قول بزرگی آدمی را آدمیت لازم است!


و قبل از آخر از مهمانان کلبه مجازیمان تشکر و تقدیر می نمائیم و از کسانی که احتمالا به ایشان بر خورده است پوزش می طلبیم!


 و در آخر عزیزان محترم،نقدتان را به صورت رک با جان و دل خریداریم!
و در صورت عضویت در سایت فیس بوک(در صورت تمایل )در نظرتان متذکر شوید؛


سپاسُکُم الله.






وقت ؛ مشغول  گذارست  و  گذارست  و  گذار
عمر  ؛  در  حال  فرارست  و  فرارست  و  فرار


ماه  ؛  هر  چند  که  همنشین خلوتگه  ماست
چشم  ؛  دنبال  نگارست   و  نگارست  و  نگار


دوست ؛  با  تیر  و  کمان چشم  چشمم را زد
دوست ؛لایق به شکارست و شکارست وشکار


گاه  ؛   از   خود  به  کنایه  شکوه هایی  دارم
خویش ؛ در بند حصارست و حصارست و حصار


دل  ؛  بر  سر  یک  دو  راهه  سرگردان  است
آن   راه   ؛   دویارست   و   دویارست  و دویار


با   عشق    به   جنگ   عقل   خواهم   رفتن
از  بس  که   کنارست  و   کنارست    و  کنار


از   عشق  سرش    نمی شود   چیزی   عقل
بی مایه     ندارست     و   ندارست   و    ندار


آصف   فقط   این   اشاره   را   خوب   شناخت
عمر  در   حال   فرارست   و   فرارست  و فرار


***


کسی  شاید  نمی داند  دلم  در  پیش  تو  گیر است
نمی داند  که   از   عالم  بدون  تو  دلم   سیر   است


جدایی  واژه ی   تلخی   است   می دانم  نمی دانی
ولی  چاره  نمی باشد که  این هم دست تقدیر است


اگر   از   عشق    می پرسی   بدان   واقع   پریشانم
پریشانم  ز  آن  عاشقی  که  سرتاسر ز اکسیر است


خدا   داند  که  فکر   من  همه  از  خاطرت  پر  هست
اگر  باور  نمی داری  ببین  قلبم  که    پر   تیر   است


کمی    ابهام    دارم    من   که   آیا    تو   خبر   داری
که  معشوقم  تو   می باشی وجودم با تو درگیر است


اگر دانی  چنین چیزی   که   خوش   بر   نیک   اقبالم
و   گرنه   شاهد   عشقم فقط  این  خط و تحریر است


فقط   دانم   که   جز   تقدیر   و   اقبال  هر  آن  چیزی
برای  این جدایی ها  خودم   را   بیش   تقصیر   است


نمی گوید  سخن آصف  که  کوچک هست  او   قطعا
همین چند بیت هم جانا ز درس  خواجه ی  پیر  است


 


 


+نوشته شده در جمعه 23/2/90ساعت 4:47 عصرتوسط محسن بیات | نظرات ( ) |



 


    "سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت
بادت اندر شهریاری بر قرار و با دوام


سال خرم فال نیکو مال وافر حال خوش
اصل ثابت نسل باقی تخت عالی بخت رام"


سلام


سال نو مبارک،انشاءالله که تمامی دوستان سال گذشته را به خوبی پشت سر گذاشته و سالی خوب پیش رو داشته باشند.


تقریبا بیش از دو ماه است که نتوانسته ام به روز کنم،سال نو بهانه ی خوبی برای این کار است.پس از شادباش عید خدمت دوستان و آرزوی سلامتی و موفقیت روز افزون ، دوشعر را تقدیم چشمان پاکتان می کنم.


امیدوارم که امسال هم به مانند سال های قبل ، دوستان مرا از نقدهای مشفقانه خود بهره مند سازند.


زمستان  بی  زمستانی گذشت و
هجوم   باد  و  طوفانی  گذشت و


بهار  دل نواز    آغوش    بگشاد ؛
گمانم   یاد   جانانی   گذشت  و !


عجب ! یادش  بخیر   آن  روزگاران
همان وقتی که پیمانی گذشت و


من  و  دل  با سکوت و  کنج خلوت
عجب بزمی؛که مهمانی گذشت و


دگر  خو   کردِه  با  تنهایی  خویش
همه  ما  قبلِ  آن  آنی  گذشت و


برای  هم  من  و  دل  قصه  گوییم
شب   تاریک   ظلمانی  گذشت و


قلم   در   دستْ   بی پروا    بگوید
نویسم   ظلم   سلطانی گذشت و


فقط     نقاشی     انگشت هایش
به سر  تا پای  انسانی  گذشت و


ز ذهن و طبع این آصف وش مست
دوباره  شعر  بی جانی  گذشت و


فقط   تنهایی  و    تنها   فقط  دل
همه  بُگذشتِ ها   آنی  گذشت و


***


یار ما جاهل ز عشق و عشق ما جاهل ز یار
در  چنین  وضعی  چه  کار  آید  هوای نوبهار


در بهاری که زمستان و خزان در بطن اوست
بهتر  آن  باشد  نباشد  در   میان   آن   نگار


رسم  نوروز  است  انسان  حال نو پیدا کند
گر  چه  عید  آمد  ولی ماندیم ما در حال زار


ما  که  صد  ره امتحان  کردیم در این دیر پیر
راه  دیگر  نیست  از رسم  بدش غیر از  فرار


محتسب ها چون گذشته مست قدرت مانده اند
شعر  پروین صدق کامل هست بر این روزگار


حال  اگر  حرفی  زنم  گویند  او  جاهل   بُوَد
جهل  من  بدتر بُوَد  یا چون شما عالم  ز کار


آصفا در این سرا حق دم زدن گمراهی است
شاعر  عشّاق  باش  و   جاهل   اوضاع   تار




 


و در پایان این پست ،یادآور شوم که نکند در این بهار سبز ، اسیران سبز را فراموش کنیم؛


+نوشته شده در دوشنبه 8/1/90ساعت 11:39 عصرتوسط محسن بیات | نظرات ( ) |



سلام


صرفاً جهت ... و بدون هیچ شرحی!








خبری  نیست  ولی  خبری  خواهد  شد
بهر   این  شام  وطن سحری خواهد شد


این همه ظلم و ستم عاقبت خواهد رفت
این  همه غصه  و  غم سپری خواهد شد


این همه کذب  و ریا بی گمان خواهد مُرد
بهر  رسوا   شدگان  ضرری  خواهد  شد


خفقان  می شکند  اثرش  باطل   هست
به  خدا  باطل  هم  سپری  خواهد   شد


فتنه گر  معلوم   است   مردمان   آگاهند
قوّه ی    آگاهی    شرری   خواهد   شد


واقعیت  تلخ   است    ابرها    می  دانند
نور   هم   در  آخر   ز  دری   خواهد  شد


صبح  امید  سلام  شفقت  آگاهی است
مردمان   آگاهند   سحری   خواهد   شد


نور  حق را  آصف  سو  به  سو   می بیند
سحری نزدیک  است  خبری خواهد  شد


***


و این غزل تقدیم به مولای غایبمان


***


ندیده ام  به  خیال  و  به  خواب  روی  تو  را
ولی   شنیده  دلم  قصه های   موی  تو  را


چه   می شود  که  اگر  من  زیارتی   بکنم
رخ  چو  ماه  قشنگ  و  شمیم  بوی  تو  را


شنیده ام   که  دو  عالم  شود  سعادتمند
هر آن  کسی که به دل  دارد  آرزوی  تو  را


اگر   که  اهل  گنه  را    نمی شوند   مانع
گذار  تا   که  بیابم   نشان   سوی   تو   را


قسم  به  تینت  پاکت  اگر  چه   بی مهرم
به  دل نمانده به  جز حسرتی ز کوی تو   را


عزیز  یک نگهی کن به چشم سرخ و  ببین
که با  عطش طلبد  آن  فقط  سبوی  تو  را


تو  خود  که  واقفی  از  حال  ناصواب  دلم
بگیرد   آن  به  اشارت  شبیه  خوی  تو  را


هزار قصه ی خاموش  در  درون  من  است
به   انتظار   زمانی    به   گفتگوی   تو   را


همین که چند کلامی به حرف هست آصف
ز  انتظار  نشان  هست  و  جستجوی تو را


+نوشته شده در جمعه 10/10/89ساعت 7:32 عصرتوسط محسن بیات | نظرات ( ) |



سلام


پائیز دور از خزان همه ی دوستان بخیر،این روزها واقعا سر درگم ام.از یک طرف بایدهفته ای سه روز برم دانشگاه،از یک طرف هفته ای دو روز کلاس کنکور،هفته ای یک روز هم تو راه اصفهان،فقط یک روز باقی می مونه که اون هم...دیگه وقتی برای درس خوندن برای کنکور می مونه؟


از یک طرف می شنوم همه چی خوبه،از یک طرف می بینم همه چی در هم برهمه،از یک طرف و بدتر از همه وقتی تو چهره ی مردم نگاه می کنم فقط ناراحتی و گرفتگی رو می بینم،شما بگید کی راست میگه! همه چی خوبه واقعاً؟


الله اعلم.


  




 


 


آن   روز   که   آسمان  ما   آبی   بود
سرخی   شفق  شرابی  نابی    بود


آن  روز  که   مردمان  صمیمی بودند
بد بود هر آن کسی که سرخابی بود


آن روزکجاست ؟مهربانی  سر شد!؟
پس رفت روابطی  که   مهتابی   بود؟


خوش باد همان  شبان  با  هم  بودن
هر  چند  ک ه گَه گُدار  بی تابی  بود


خوش باد همان سلام  خالی  از کبر
بی اخم   پُر   از   طراوت   نابی   بود


زیباست مدرن لیک یک کابوس است
خوش  باد قدیم چرت آن  خوابی  بود


پس  رفت  تمام  ارزش  و  خوبی ها
در  رأس  بشد  هر  آنکه  کذّابی  بود


آنقدر    دروغ    خورد    مردم    دادند
در  بورس  بشد  هر  آنچه  نایابی بود


از  جهل  سخن نرانی ای آصف چون
نایاب  بشد  هر  آنچه   آن  نابی  بود


***


امشب که بی خوابی به چشمانم عجین است
بر  آسمان  صدها  ستاره  خوش   وزین  است


زیبا   شبی   باشد   ولی   این   سینه ی  من
از   غیبت   یک  تک   ستاره   بد   حزین  است


در   ازدحام   و   خلوت    این    دشت    گلگون
تنها   همان   یک   تک   ستاره   نازنین   است


ای   آسمان   نفرین   به   تو   یارم   کجا   ماند
ای شب چه شد یارم همانی  که  نگین  است


من   دیده   بندم   دیگر   از  این   دشت  گلگون
وقتی که شب با عاشقان  کارش چنین  است


یا  رب   عیان   کن  یار   ما   را   از   سر   لطف
این  آسمان  امشب  ستمگر  لاله  چین  است


آصف   مگو    دیگر   سخن   خاموش    خاموش
وقتی  که   دل   در  غیبت  یارش  غمین  است


***


غمی  نشسته  بر  دلم  نشانه ی  محرّم است
هوای سرد بی کسی که پر شراره از غم است




صدای  زنگ  قافله  که  بی  شکیب  می رسید
سکوت  آن   علامتی   برای  جمله   آدم  است



دوباره   فصل   گریه  و   عزای   او  ز  ره  رسید
دوباره جمع عاشقان  به  راه  او  به  ماتم است



حکایتی   است  بی مثال   وصال  عاشقی  او
که هر که قسمتش شود غلام شاه عالم است



به  گفته ی  بزرگ  ما  قسم  به  صاحب   جلال
که  جایگاه  نوکران  در  آن  بهشت   خرّم  است




اَلا   تو    صاحب   عزا     قبول    تسلیت     نما
اگر  چه  آن  مصیبتی  فرای  ذبح   اعظم  است



 



+نوشته شده در جمعه 12/9/89ساعت 7:6 عصرتوسط محسن بیات | نظرات ( ) |



سلام


چهارم آبانِ هزار و سیصد و شصت و پنج،در بیمارستان شریعتی بدست خانم دکتر مرضیه وحید دستجردی به این کرهء خاکی پا گذاشتم.


از دوران خردسالی خاطره ی زیادی ندارم،ولی شنیدم که خیلی شیطون بودم.حد اقل سال اول دبستان را خودم یادم میاد.دبستان سعدی دو تا کلاس اول داشت،معلم یک کلاس خانم حجازی و معلم کلاس دیگر خانم گودرزی بود.انقدر بگم که از بس اذیت می کردم هر دو ماه یک بار منو بین این دو کلاس جا به جا میکردند.


یادمه کلاس سوم که معلممون خانم مرادی بود،خیلی  بنده خدا رو اذیت کردم،یکبار تقریبا یکی دو هفته مشق ننوشتم یا می نوشتم و دفترم رو مدرسه نمی آوردم،یه روز گفت:بیات دفتر مشق.گفتم:خانم جا گذاشتم.بنده خدا کفرش در اومد.ناراحت رفت پشت میزش و سرش رو گذاشت رومیز،چند دقیقه بعد بلند شد اومد دستمو گرفت برد سر کلاس خانم ابهری که معلم کلاس دوم بود.خلاصه اشکمو در آورند،خانم مرادی می گفت:این بچه باید سر کلاس دوم بشینه!


اما کلاس چهارم اولین شیطونی بزرگمو انجام دادم.هفته اول معلم ما یک آقا بود به نام آقای شیرزای.از قضا بسیار خوش اخلاق و مهربون.بعد از یک هفته معلم عوض شد و یک خانم تقریبا عصبانی و درهم برهم به اسم خانم جعفری اومد.چند وقت گذشت،از اونجایی که خیلی ازش ناراحت بودم یه روز یک نامه نوشتم که:شما معلمی بی سواد هستید که با پارتی به مدرسه ما اومدید و.... ،بعد زیر نامه هم اسم همه بچه زرنگهای کلاسو نوشتمو جلوشون امضا زدم.معمولا خانم جعفری با یکی از معلمها از کوچه پشت مدرسه رفت و آمد میکردند.زنگ آخر که خورد دویدم و نامه رو بهش دادمو دِ فرار!


فردا صبح دیدم به ترتیب اسمهایی که نوشتم یکی یکی بچها می رند بیرون و میان.بعد نوبت خودم شد.از دفتر زنگ زده بودند خونمون و بابام اومده بود.خلاصه اون روز یک سیلی از بابام خوردم.


تو دوران راهنمایی دو سال اول مدرسه آزادی بودم و سال سوم به مدرسه درخشان رفتم.سال اول دوم خیلی خوش گذشت.مخصوصا دوم!یه کلاس داشتیم که اسمش تو منطقه در رفته بود!مدیرمون می گفت کلاس 2ب تو منطقه شهره شده!یادش بخیر.


اما کلاس سوم من با یکی از بچها با سرویس دخترونه می رفتیم.البته خداییش خیلی سر به زیر بودیم.ولی تو مدرسه و بیرون از مدرسه خیلی شیطون!یه کلوپ نزدیک میدون معلم شهریار بود به اسم کلوپ آقا صادق.مدیر مدرسه که آقای افشار بود و از قضا فامیل،هر وقت می خواست بره مدرسه از قصد از اونجا و رد می شد و آمار بچها رو می گرفت.یه روز منو رضا نباتی و میلاد مهرابی کلوپ بودیم،بد شانسی مدرسه هم دیر رسیدیم،بدتر از اون آقای افشار هم ما رو دیده بود.خلاصه زنگ اول که عربی داشتیم،به معلم عربی آقای حسینی گفته بود حال مارو بگیره.حسینی اول بسم الله اومد سر میز ما گفت دفترتون کو؟هر سه تامون رو انداخت بیرون بعد گفت مستقیم برید پیش مدیر!حالا همیشه پیش ناظم می فرستادن!خلاصه آقای افشار هم از خجالت ما با بیست ضربه شیلنگ در اومد!


سال اول دبیرستان اوج داستانهای من بود.فقط بگم که دو ماه دبیرستان مفتح،هفت ماه دبیرستان امام رضا،یک ماه دبیرستان کشاورزی امام صادق،یک سال دبیرستان امام خمینی،یک ترم شبانه،دوباره تا فارغ التحصیلی امام رضا!


خداییش همش هم تقصیر من نبود.خیلی بدشانسی می آوردم.تو دبیرستان تا دوم دبیرستان خیلی شلوغ و بازی گوش بودم.از سوم به بعد واقعا 180درجه فرق کردم و خوب شدم.فقط بگم که پیش دانشگاهی یه بابایی به اسم امرایی شد مدیر ما!نمی دونم حلالش کنم یا نه!ولی تمام انگیزه های منو برای کنکور از بین برد.خیلی اذیتم کرد.


توی دانشگاه هم که کلا شخصیتم تکمیل شد.ترم آخر هستمو دارم برای ارشد میخونم.می خوام جزا شرکت کنم.با شاعری هم زندگی می کنم،توی دانشگاه کسی نمیدونه و نذاشتم بدونن که شاعرم.مگر تک و توک بچها.


فقط با شاعری یه مشکل دارم!اینکه همه فکر می کنند که عاشقی!بعضی موقع ها کفرم میگیره،واقعا میگم.ولی رسما اعلام می کنم که بخدا عاشق کسی نیستم!اصلا اگر باشم،مگه عاشقی جرمه؟


با حافظ و غزلیات سعدی زندگی می کنم و عاشق صدای استاد شجریانم.مثل همه زندگیم پر از بدی ها و خوبی هاست.از مبانی فکریم به شدت دفاع می کنم و اگر مطمئن باشم که حرفم حقه هیچ وقت تسلیم نمی شم.اگر بخوام براتون از بحث ها و گاها درگیری هایی که سر اعتقادات با این و اون داشتم  بگم ،باید یه مثنوی هفتاد من بنویسم!


از زندگیم راضی ام و همیشه قدردان پدر و مادر و خانواده ام.


خدا را شکر که از ربع قرن زندگی بیست و چهار سالش را به خوبی و سلامتی گذارنده و ما بقی هم چه خوب و چه بد،شکر.


بگذریم...


اینها یکم خاطره بود و سرتون را درد آوردم.در این پست سه شعر تقدیم می کنم:یکی به مناسبت تولدم،یکی به مناسبت در گیر بودن کشور توی تملق و چاپلوسی و اینکه چقدر بدم میاد وقتی بعضی شاعرها شعر را تا چه مقامی پائین میارند و برای ... شعر می گویند.اگر کنکور ارشد نداشتم... .بهتره به دو شعر فعلا اکتفا کنم.چیزهای خوبی دارم،تا بعد!


 




 


ربع   قرنی   رفت   از   عمر   گران
از   زمان    آمدن    در   این   جهان


از برای خوب و بد غمگین  و  خوش
شکر   می گویم   خدای    مهربان


هر چه را داده ز لطفش بوده  است
غیر  آن  هم  حکمتش باشد  نهان


تا کنونش  شکر  از  هر  لحظه اش
ما  بقی  هم شکر باشد هر چه آن


کودکی    بگذشت   با   صد  خاطره
نوجوان  گشتیم  و  اکنون هم جوان


حاصل     یک    ربع    قرن     زندگی
حیف پنهان  است  از  ذهن  و گمان


لیک   می دانم    تمام    هستی ام
از  پدر   باشد  وَ   مادر   در    جهان


شکر  می گویم  ز   این  لطف  بزرگ
در  همین  اندازه   که   باشد   عیان


یک  دعا   دارد   فقط   آصف    چنین
عاقبت   را    خیر    گردان    بهرمان


***


من     شاعر   مقام   شما   نیستم  عزیز
محتاج   آبِ    جامِ    شما    نیستم  عزیز


هر حرف شعر من متبلور ز عاشقی است
در  بندِ  اسم  و  نام  شما   نیستم  عزیز


در بحر شعر گر چه سیاست نهفته است
ابزار   دست   و   رام  شما  نیستم  عزیز


اینجا  سرای  صدق و  وفا و محبت  است
در  کذب  و  مکر  و  دام شما نیستم عزیز


آزاده  نیست  شاعر  اگر تحت سلطه شد
آزاده ام     غلام     شما      نیستم  عزیز


سرخ   است   زبان   و  سبز  سرم چون که زنده ام
محکوم   امر    خام    شما   نیستم  عزیز


مرگا   اگر   طمع  ز  زَر   و    زورتان    کنم
خیره   به   این  حرام  شما  نیستم  عزیز


آصف   زبان   سرخ   تو   سبزی  سر   برد
اما   بگو   که   رام   شما   نیستم   عزیز


+نوشته شده در سه شنبه 4/8/89ساعت 1:22 صبحتوسط محسن بیات | نظرات ( ) |



   1   2      >


بازدیدها


بازدید امروز: 17
بازدید دیروز: 21
کل بازدیدها: 21360


درباره من

لوگوی من